کاربر794216
رتبه : 3651
مهارتها
گزارش عملکرد:
شیرین موثق
. درباره من
دانشجوام. مترجم فارسی به انگلیسی (و بلعکس) و تایپست با توانایی انجام پروژه های ترجمه, تایپ و ویرایش متون. دارای دقت بالا در انتقال صحیح محتوا, رعایت ساختار و قالب بندی فایل و تحویل منظم پروژه ها.
. خدمات:
- ترجمه فارسی به انگلیسی (و بلعکس)
- ترجمه مقالات
- ترجمه متون عمومی و تخصصی
- ترجمه محتوای وب سایت
- ترجمه کاتالوگ و بروشور
- ترجمه فیلم و ویدئو
- ترجمه فایل صوتی
- زیرنویس فارسی و انگلیسی
- ویراستاری و بازبینی ترجمه
تایپ
- تایپ فارسی و انگلیسی
- تایپ از روی PDF و تصاویر
- تایپ فایل های اسکن شده
- تایپ مقالات و متون دانشگاهی
- تبدیل فایل صوتی به متن
زبان خارجی
- زبان انگلیسی
نمونه ترجمه:
بسعد گويد: «حليمه سعديه با شوهر و كودك شيرخوارش به نام عبداهلل همراه در طبقات اب نشيري مادر مرده بود، به مکه آمدند و اش از بي با االغي سفيد و شتري پير و خشکيده كه بچه دند كه و ه او ب اش نيز همرا اي را براي شير دادن بيابيم. «زناني از افراد قبيله گفتند: «شايد بچه (صلي اي نگرفته بود تا آنکه پيامبر ولي حليمه بچه ، هاي را گرفتند مدتي درنگ كردند و بچه را به او پيشنهاد كردند. او گفت: «يتيمي كه پدر ندارد!» ولي در نهايت يک روز ) آله و عليه اهل لن كه تو مولود عظيم پس از رفتن همراهانش او را پذيرفت و «آمنه» به او گفت: «حليمه! بدا اي. به خدا سوگند من به او باردار شدم و سنگيني بارداري را كه زنان تحمل الشأني را گرفت ه« زودي پسري به دنيا خواهي آورد. نام او را كنند در خود نيافتم، و به من گفته شد: «تو به مي ان برداشت.» زد و سر به آسم تولدبردودست خويش تکيه هنگام به احمد » بگذار؛ او گويد: «حليمه نزد شوهرش رفت و داستان را برايش بازگو كرد. او نيز بسيار هم چنين خشنود گرديد و در حالي از مکه خارج شدند كه االغشان راهوار و شترشان پروار شده بود و دوشيدند تا به همراهان خود رسيدند و جوشيد و آنها صبح و شام آن را مي شير از پستان مي ن حليمه را ديدند گفتند: « كه را گرفتي؟» او داستان را برايشان باز گفت و آنها گفتند: «ما چو اميدواريم كه او مبارك باشد» و حليمه گفت: «ما بركتش را به چشم خود ديديم: من فرزندم رفته بود، و اكنون او و برادرش [ كردم و او از گرسنگي خواب از چشم ما گ عبداهلل را سير نمي و اگر كودك سومي هم خوابند نوشند و مي خواهند مي مي ] هرچه ) آله و عليه اهلل (صلي پيامبر گردد.» [گويد:] «مادرش به من دستور داد به ديدارش بروم. پس از مدتي به شهر باشد سير مي د را به نز ) آله و عليه اهلل (صلي آنها رفت و منتظر شد تا «عکاظ» برپا گردد و بعد رسول خدا دادند. عرِّاف تا او را ديد ي از قبيله هذيل برد؛ كه مردم كودكانشان را به او نشان مي ١ «عرِّاف» فرياد كشيد: «اي گروه هذيل! اي گروه عرب!» مردم نزد او جمع شدند و او گفت: «اين كودك فت: «اين گ گفتند: «كدام كودك؟» و او مي را بکشيد!» حليمه او را در ربود و پنهان شد. مردم مي ديدند. زيرا مادرش او را برده بود. به او گفته شد: «او كه بود؟ » كودك!»
Incidents of the Prophet's infancy (p.)
In the classes of Ibn Sa’d, he says: Halimah Sa'diyya came to Mecca with her husband and infant named Abdullah with a white donkey and an old and dead camel whose child had died of maternal insomnia. And they said: Maybe we will find a baby to breastfeed. Women from his tribe were also with them who waited for a while and took some children, but Halima did not get a baby until the Prophet was offered to her. She said: An orphan who does not have a father! But finally, one day after her companions left, she accepted him and Amina said to her: Halima! Know that you have taken a great child. I swear to God that when I became pregnant with him, I did not realize the burden of pregnancy that women endure, and I was told: You will soon give birth to a son. Name him Ahmed. She leaned on her two hands at birth and raised her head to the sky. It also says: Halima went to her husband and told him the story. He was also very pleased, and they left Mecca while their donkey was fast and camel was fattened. And milk boiled from the breast, and they milked it in the morning and evening until they reached their companions, and: When they saw Halima, they said: Who did you get? She told them the story and they told her: We hope he is auspicious. And Halima said: We saw his blessing with our own eyes. I did not feed my son Abdullah, and he had deprived us of sleep due to hunger, and now he and his brother (the Prophet (peace and blessings of Allah be upon him)) drink and sleep whatever they want. And if I had a third child, she would be satisfied. He says: His mother ordered me to visit her. After a while, she went to their city and waited for Okaz to be set up. And then she took the Messenger of God (peace be upon her) to an astrologer from the tribe of Hudhil; That people showed their children to him. The astronomer saw him: he shouted: “O vile group! O Arab group! People gathered around him and he said: Kill this child! Halima kidnapped and hid him. People were saying: Which child? And he said: This child! And they saw nothing, because his mother had taken him. He asked: Who was he? He said: I saw a boy